
Demonas
데모나스
شوالیهای به نام Altear Chernobog به دستور امپراتور مأمور شد تا با همراه و معشوقش، Ain Estarot که به «پسر شیطان» معروف است، بجنگد. او در نهایت توسط او کشته شد و گفت: «میخواستم تا جایی که دستم میرسید از تو محافظت کنم.» درست زمانی که میخواست از خاطرات تکهتکهاش برای رفتن به جهان پس از مرگ عبور کند، پدرش که سالها پیش مرده بود را دید. Altear خود را در دوران کودکیاش مییابد و این را فرصتی دوباره برای نجات Ain میداند، کسی که در طول زندگیاش از سوی انسانها مورد آزار و اذیت قرار گرفته است.