
Evil Crusher Maya
EVIL CRUSHER 魔矢
دختری جوان در حالی که بادکنک قرمزی در آسمان دور میشود، دعا میکند. در روستایی با فضایی قرونوسطایی، دختری از سربازی و سه سگش فرار میکند. درست پیش از آنکه دستگیر شود، سر سرباز منفجر میشود و مرد جوانی مرموز با در دست داشتن یک بادکنک قرمز ظاهر میگردد. با تحویل شدن جسد سرباز به شکلی هیولایی و ناپدید شدن او، سگها به شیاطین تبدیل شده و به مرد جوان حمله میکنند، اما او به راحتی آنها را شکست میدهد. دختر که نامش Nana است، میپرسد او کیست. او پاسخ میدهد که Maya، نابودگر شر است. Nana توضیح میدهد که سه ماه پیش، مردی به نام Emiria آمد و کلیسایی ساخت و تحسین روستاییان را برانگیخت. با این حال، او بعداً قربانی کردن هفت دختر سیزده ساله، از جمله دختری که نجات یافته بود، را درخواست کرد. وقتی پدران اعتراض کردند، آنها بازنگشتند. با شنیدن این موضوع، Maya تصمیم میگیرد تا در کلیسا با Emiria روبرو شود.

