
Haru no Yuki wa Tokenai
Spring Snow Doesn't Melt·はるのゆきは溶けない
یوکی هارونو پس از دریافت مجوز تدریس به شهر زادگاهش بازمیگردد، اما متوجه میشود که آقای تسودا، معلمی که او را تحسین میکرد، در یک تصادف رانندگی جان باخته است. او غرق در حسرت و اندوه، خود را گمگشته و نسبت به آیندهاش نامطمئن مییابد. ریتسو، پسر آقای تسودا، نیز از دست دادن ناگهانی تنها عضو باقیمانده خانوادهاش شوکه شده است. زندگی آنها با دیدارشان تغییر میکند، هرچند هیچکدام از آنچه در پیش دارند آگاه نیستند.