
Ireum Eomneun Kkot
Nameless Flower·이름 없는 꽃
روان، وارث جوان خاندان Marcellion، به دلیل غیبتهای مکرر برادر بزرگترش، دوران سختی را در کودکی سپری میکند. فشار آموزشهای مربوط به جانشینی بر دوش او سنگینی میکند. روزی، تحت فشار روانی قرار میگیرد و به جنگل فرار میکند و با پسری همسن خود آشنا میشود. آنها نامهای یکدیگر را نمیدانند، اما پیوندی فوری و معنادار میان آنها شکل میگیرد. فعالیتهای ساده به تجربههایی شاد تبدیل میشوند و به روان احساس آزادی و خوشبختیای را میدهند که تا پیش از این هرگز تجربه نکرده بود. با گذشت زمان، تمرکز او از وظایفش به سمت لحظات بیدغدغه با دوست جدیدش تغییر میکند. با این حال، شایعاتی درباره تغییر رفتار او به گوش پدرش، کنت سختگیر Marcellion میرسد. این پرسش باقی میماند که آیا این دوستی غیرمنتظره میتواند مسیر آینده روان را تغییر دهد؟