
Koori no Yuusha wa Koi ni Naku
氷の勇者は恋に泣く
ایلیا، پسر صاحب میخانه، مکرراً خوابهای یکسانی میدید. در این خوابها، او با دوست دوران کودکیاش که شبیه فرشته بود، در یتیمخانه روستا بازی میکرد. او به ساختن صابون زیتونی و سوپ سبزیجات با پسماندها یادآوری میکرد. وقتی ایلیا تصویری از «Icy Hero» را دید، فهمید که اینها خواب نیستند، بلکه خاطراتی از زندگی گذشتهاش هستند. بهویژه، «Icy Hero» به نام رایلی دیگر شبیه فرشته به نظر نمیرسید.