
NEVER GOOD ENOUGH
NEVER GOOD ENOUGH
لوئیس پس از پایان رابطه طولانیمدتش، با برادر کوچکتر نامزد سابقش، تئو، روبرو میشود. از پرسشهای پیگیر تئو آزردهخاطر و هنوز ناراحت، لوئیس دروغ میگوید و ادعا میکند که خود او رابطه را با خواهر/برادر تئو تمام کرده است. تشویقشده توسط این دروغ، تئو شروع به تعقیب او میکند. لوئیس باور دارد که با آشکار شدن حقیقت، این وضعیت فرو میریزد، اما بهزودی خود را درگیر وسواس فزاینده تئو مییابد.

