
Silver
Silver
در جریان یک مسابقات استانی، آوبا در سالن ورزشی و میان تشویقهای جمعیت از هوش میرود و فریادش بر سر و صدا میچربد. او که به شدت مجروح شده و تمام زندگیاش را صرف ورزش کرده بود، در بنبست ناامیدی فرو میرود. در همین لحظه، گین، همکلاسیای کمی عجیب، پیشنهاد میدهد که آوبا برای یک مسابقه پیشرو به تیم والیبال بپیوندد و میگوید: «میخواهم با تو بازی کنم.» این آغاز رابطه آنهاست، زمانی که آنها به تدریج معنای ملاقاتشان و ماهیت واقعی پیوندشان را کشف میکنند. داستان به بررسی ارتباطی لطیف و دشوار میپردازد که سرشار از شگفتی و عمق عاطفی است.