
Elliot Hitoriasobi
エリオットひとりあそび
سه سال از مرگ پدر الیوت در جنگ ویتنام گذشته است. او سالهاست که این لحظه را پیشبینی میکرد. شهر شامل دو سینما، دو سوپرمارکت، یک کتابفروشی، یک داروخانه، یک خشکشویی، یک مدرسه در حومه و یک گلفروشی است. با پیچیدن به سمت راست در جادهای که به ساحل میرسد، به خانه الیوت میرسید. او که تمام عمرش را با خالهاش گذرانده و همواره تصویر «پسر خوب»ی را حفظ کرده بود، اکنون با واقعیت زندگی کردن به تنهایی روبرو میشود. این داستان، زندگی درونی یک پسر نوجوان را از دریچهای متمایز به تصویر میکشد.